دوستی

      دوستی* 

دو دوست ؛ پياده از جاده ای در بيابان عبور ميكردند . بين راه سر موضوعی اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند .

يكی از آنها از خشم ؛ بر چهره ديگری سيلی زد.

دوستی كه سيلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنكه چيزی بگويد ، روی شن های بيابان نوشت :( امروز بهترين دوست من ، بر چهره ام سيلی زد.)

آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادی رسيدند. تصميم گرفتند قدری آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنند . ناگهان شخصی كه سيلی خورده بود ، لغزيد و در بركه افتاد. نزديك بود كه غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت ، بر روی صخره ای سنگی اين جمله را حك كرد:( امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داد.)

دوستش با تعجب از او پرسيد:( بعد از آن كه من با سيلی تو را آزردم ،تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا اين جمله را روی صخره حك ميكني؟)

ديگری لبخند زد و گفت: ( وقتی كسی ما را آزار ميدهد ، بايد روی شن های صحرا بنويسيم تا بادهای بخشش ،آن را پاك كنند ولی وقتی كسی محبتی در حق ما ميكند بايد آن را روی سنگ حك كنيم تا هيچ بادی نتواند آن را از يادها ببرد.)

/ 0 نظر / 3 بازدید