غير از او ... هيچکس

         

            

              غير از او هيچكس تنها نبود* <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

يكي بود يكي نبود

يك مرد بود كه تنها بود

يك زن بود كه او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه ميكرد و غمگين بود

مرد به آسمان نگاه ميكرد و غمگين بود

 

خدا غم آنها را مي ديد و غمگين بود

 

خدا گفت :

شما رو دوست دارم پس همديگر را دوست بداريد و با هم مهربان باشيد

مرد سرش را پايين آورد ؛ مرد به آب رودخانه نگاه كرد ودر آب زن را ديد

زن به آب رودخانه نگاه ميكرد ؛ مرد را ديد

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند

 

خدا خوشحال شد

 

و از آسمان باران باريد 

مرد دستهايش را بالاي سر زن گرفت تا خيس نشود ؛ زن خنديد

خدا به مرد گفت :

به دستهاي تو قدرت مي دهم تا خانه اي بسازي و هر دو در آن زندگي كنيد

مرد زير باران خيس شده بود

زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت ؛ مرد خنديد

خدا به زن گفت :

به دستهاي تو همه زيبايي ها را ميبخشم تا خانه اي را كه او ميسازد ، زيبا كني

مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم كرد ، آنها خوشحال بودند

 

خدا خوشحال بود

 

يك روز ، زن پرنده اي را ديد كه به جوجه هايش غذا ميداد .

دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند اما پرنده نيامد

پرواز كرد و رفت !!!!!!

و دستهاي زن رو به آسمان ماند ؛ مرد او را ديد ، كنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند كرد .

خدا دستهاي آنها را ديد كه از مهرباني لبريز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچي كردند و خنديدند

 

خدا خنديد و زمين سبز شد

 

خدا گفت :

از بهشت شاخه گلي به شما خواهم داد

 فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند

مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاك كاشت

 

خاك خوشبو شد

 

پس از آن كودكي متولد شد كه گريه ميكرد

زن اشكهاي كودك را ميديد و غمگين بود

فرشته ها به او آموختند كه چگونه طفل را در آغوش بگيرد و از شيره جانش به او بنوشاند

مرد ؛ زن را ديد كه ميخندد ، كودكش را ديد كه شير مينوشد

بر زمين نشست و پيشاني بر خاك گذاشت

 

خدا شوق مرد را ديد و خنديد

 

وقتي خدا خنديد پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت :

با كودك خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد

راست بگوييد تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت

زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ و لابلاي گلها پر شد از بچه هايي كه شاد دنباله هم ميدويدند

 

خدا همه چيز و همه جا را مي ديد

 

ميديد كه زير باران مردي دستهايش را بالاي سر زني گرفته است ، كه خيس نشود

زني را ديد كه در گوشه اي از خاك با هزاران اميد شاخه گلي ميكارد

دستهاي بسياري را ديد كه به سوي آسمان بلند شده اند

و پرنده هايي كه ....   .

 

خدا خوشحال بود

 

چون ديگر،

 

غير از او هيچكس تنها نبود .

 

                                                       *  مرجان كشاورزي آزاد *

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید